|
اینگونه قصه ی عشقی آغاز می شود اما در قصه ی عشق من فقط یک دل و دو نگاه بود و بس ديروز چشمانت رنگي داشت كه درونم را به آتش مي زد، ديروز نگاهم در تو ترسي ايجاد مي كرد، ديروز لحظه اي ديدنت تمام خواسته ام بود، امروز چه راحت از كنار هم مي گذريم عشق بهانه اي بود براي ادامه دادن به اين زندگي، بهانه اي كودكانه و شايداحمقانه... هنوز حضورت را در چشمهايم احساس مي كنم هنوز حرفهايت در گوشهايم نجوا مي كند هنوز در تنهايي ، احساسي عجيب به سراغم مي ايد ومرا با خود مي برد تو را مي بينم، ودستت را كه به آرامي در دست ديگري فرو رفته... لبریزم از صدای دلتنگ دلم
|