تبليغاتX
گاهی برای بودن باید رفت........!

اکسیژن5

تو کجایی؟ای کاش نفسم بودی...حتی نفس آخر

منو تو شاید یه روز با هم....

 


 

نوشته شده توسط شیرین در پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت 10:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خوابی نیامده میپرد از چشمهایی که بدرقه ی راهت بوده اند ای مسافرم،

بیا که امشب هق هق باران سکوت تمامی جاده ها را خواهد شکست

بی تو تلخ فردا...

با سکوت به تو گفتم که برام رنگی نداری، گفتی تو که به جز من کسی رو نداری، با سکوتم به تو گفتم که میخوام تنها بمونم، روز آخر گفتی اینو من خودم بهتر میدونم، با سکوتم به تو گفتم سرنوشت من همینه، گفتی آسمون یه رویاست جای ما روی زمینه، با سکوتم به توگفتم میدونم دلت یه رنگه، تا نگاه کردی تو چشمام گفتی حرفات چه قشنگه، با سکوتم به توگفتم چارمون فقط عبوره، گفتی منتظر میمونم دل من خیلی صبوره، با سکوتم به توگفتم واسه قلب من عزیزی، اشکام از گونه رها شد گفتی داری اشک میریزی؟ با سکوتم به توگفتم منو کردی عاشق انگار، گفتی پس دیگه نبینم قلب تو میکنی انکار.

 

تو که می دونی من بی تو،تو بی من یعنی حسرت

 

)با تشکر از آقای سعید برای نوشته های بارانی ایشون(


 

نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 12:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بدون اکسیژن4

هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم....چه دنیای رو به زوالی دارم

ای کاش به دنیا نمی آمدم

I WANNA GO TO HELL


 

نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 31 تیر1387 ساعت 3:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


اکسیژن 3

من دیگه خسته شدم

من هم دختر صحرایم و

انتظار برای من

به معنای با تو بودن است...

انتظار،

بودن......!
انتظار بودن!
چقدر شیرین است.

کاش می شد باشی،
کاش می شد باشم.

کاش می شد باشیم

کاش....می شد با هم باشیم.

من هم دختر صحرایم و

بودن برای من

یعنی نخواستن.......

"گاهی برای بودن باید رفت"

ماندن؛

خاطره.

ماندن خاطره

در ذهن بیدار من.

بیدار،

بیمار.

در ذهن بیدار بیمار من..............!

تشویش؛

دلهره.

شاید ساعتی دیگر

آنچه نباید؛

به ناگاه شکسته شود

غرور؛قلب؛حرمت؛.............من

و در عشق

چیزهایی است که نباید در نظر گرفت

 


 

نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 31 تیر1387 ساعت 2:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دو خط موازی

دو خط موازی زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس انها را روی کاغذ کشید.ان وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد ودر همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .خط اولی گفت: ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم وخط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت: و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه ی دنج کاغذ. من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده ومتروک شوم یا خط کنار یک نردبان.خط دومی گفت:من هم میتوانم خط کنار یک گلدان گل سرخ شوم یا خط یک نیمکت خالی در یک پاک کوچک وخلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه ای وحتما زندگی خوشی خو اهیم داشت. در همین لحظه معلم فریاد زد:دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند.و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.دو خط موازی لرزیدند.به همدیگر نگاه کردند و خط دومی گریه اغاز کرد.خط اول گفت: نه این امکان ندارد.حتما یک راهی پیدا می شود.خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد.ما هیچ وقت به هم نمی رسیم.و دوباره زد زیر گریه.خط اولی گفت نباید نا امید شد ما از این صفحه ی کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم.با لاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند.خط دومی ارام گرفت و اندوهناک از صفحه ی کاغذ بیرون خزیدند.از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند. و از ان لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. انها از دشت ها گذشتند......از صحراهای سوزان .......از کوه های بلند ...............از دره های عمیق .....از دریاها.........از شهر های شلوغ
........ .
سال ها گذشت و انها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند.ریاضیدان به انها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند.شما همه چیز را خراب می کنید.فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم.اگر می شد قوانین طبیعت را نا دیده گرفت دیگر هیچ علمی وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست.دردتان بی درمان است.شیمیدان گفت شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید.اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید همه ی مواد خواص خود را از دست خواهند داد.ستاره شناس گفت: شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان.سیارات از مدار خارج می شوند.کرات با هم برخورد می کنند و نظام دنیا از هم می پاشد.چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید.فیلسوف گفت: متاسفم .جمع نقیضین محال است.و بالاخره به کودکی رسیدند.کودک فقط یک جمله گفت: شما به هم می رسید
.
یک روز به یک دشت رسیدند.یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود ونقاشی می کرد.خط اولی گفت: بیا وارد ان بوم نقاشی شویم.در ان حتما ارامش خواهیم یافت.و ان دو وارد دشت شدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش.نقاش فکری کرد و بعد قلمش را حرکت داد.و انها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت.و ان جا که خورشید سرخ ارام ارام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه در افق به هم می رسید
.


 

نوشته شده توسط شیرین در شنبه 29 تیر1387 ساعت 1:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


اکسیژن2

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد . دوري ، عشق را شدت مي بخشد و نزديكي ، قوت . پيري مانع از عشق نيست . اما عشق تا حدي مانع از پيريست . هرگز ندانستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم . عشق ناتمام مي گويد : من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم . عشق تمام مي گويد : من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم . در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ . محال است عاشق باشي و عاقل .

با من بمون گلم

من کم تحمّلم

با من بمان.............بی نفس سخت شده کارم

 این منم

دختر دربند شده ی نا ایمان

که برای دیدن تو

عاشق بت شده ام


 

نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 7:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


اکسیژن1

من مست از تو هم می شوم.......!

من مست از سکوت گنجشکان شب...

به دنبال حریمی هستم،
برای تسکین وجودم!

روزهاست...به آرامش نرسیده ام..!
گریه کن،
تا منم برای ریختن اشکهای مهربانت

راهیه دریا شوم!
معشوقم ......!

دلم برایت تنگ شده

ولی تو همیشه خالی از فکر بوده ای

و

من مملوء از خواهش خواستنت...!

...هنوز هم با رویا راحت ترم!


 

نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 6:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تکیه گاه من تویی هان ای پدر

پدرم روزت مبارک


 

نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 0:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت